تبليغاتX
.
.
نامه ای به برادرم

زائوس...

تصویر شبه وار خدایی که هرگز پرستیده نشد..

زائوس...

 جاویدان کننده حیات.....

زائوس...

 محور تثلیث آفرینشی که از عدم هست نشده بود...

.

.

 اما زائوس.....همچنان هست....گویی که زمین مهد سارپدونهاست...

 بگذار تا رنج وارهیدگی ات ای انسان...بر دوشت نماند

 تا زائوس خدایت بماند و...

 تو ناپرستنده.....

 

مهربان برادرم...

خواندم.....

همه آنچه که نگارش کرده ای خواندم....

 همیشه فکر کردنی را در تو میدیدم و می جستم.....

که وامدار عشقی از دگرسوها بود....

.

.

.

 اما  اینک به فکر فرو رفتنی را در تو می بینم....

 که جز سایه ها و تصویرها.....

 جلوه گری بر صحنه ذهن تو انگار نیست.....

 سایه ها و تصویرهایی که می خواهد حضور نور را به تو گوشزد کند.....

 حضوری که تو ندیده اش گرفتی .....

 اینک سالها گذشته است از گذشته تو.......

 کمی برگرد...

 برگرد و نور را رویت کن.....

 تا سایه ها مرکب راهوار تو بسوی نور شوند.......

سایه هایی که بی نور....

                  بی هویت میشوند و ....

                                                   ناپیدا..........


پی نوشت:

به دیوار باران خورده ای که خیس فریاد بغض آسمان است....

 سایه سکوت میکند...

 مجال واگویه از نورها و خورشیدهایش دیگر نیست...

 اینجا سایه ها به زیر دیوارهایی خزیده اند که اینک دیگر خیس بارانند و...

سخت به زمین چسبیده اند تا در فرصت بی بارانی آسمان.... 

به سایه ها هویتی دوباره بخشند....

وباز تکرار و...

 باز تکرار....

.

.

.

هزاران سال است که از آغاز تکرارش میگذرد..

 اما سایه هنوز پشت به نور سخن از خود میگوید و...

 چشمهایش را بر حقیقتی که....

 به واقعیش وجودش معنا بخشیده بسته تا باقی بماند....

 منم آن سایه خدا...

 منم آن پشت به نور پر ادعا... 

.......