تبليغاتX
.
.
انتظار سرد

مهربانم...

مهربانی که سردی نگاه تو...

گلواژه های آوازم را در قفسی تنگ و سرد...

مهر سکوتش بر لب زده است..

مهربانم....

مهربانی که مجال همه لحظه های عمرم بودی....

دیگر انگار مجالی نمیدهی ....

تا احساسهای من آیینه احساسهای توشود

احساسهایی که در پشت واژه واژه باغ سیب پنهان شده است

شاید هم کدورت نگاهم...

و درک عاجزانه ام از تو...

آیینه بودنم را از من گرفته است!!!

انگار....

انگار حضور من که از کنار تو آرام و بیصدا ...

به وادی حسرت خزیده شد...

همه احساسهای دورنی تو را نیز ...

با خود برد!!

تویی که سرشار از معنا و جود بودی....

تویی که چشمان مهربانت ...

تصویر تمام نمای محبت بود...

محبتی که...

سهوها را.....و حتا عمدها را ندیده میگرفت...

.

.

و چه سنگین است عبور تو از کنار باغی که...

روزی تو را به تمامی تمنا می کرد...

چه سخت است دیدن و به نظاره نشستن عبورت ....

از اینجا....

از کناره کوچه باغی که دیوارهای نه چندان بلندش...

پژمردگی برگها را ...

و سیب و باغ را.....

گواهی همیشه گویاست....

انگار ...

انگار باغبان بیگانه ای بیش نیست

انگار...

انگار...


           و باز هر روز و...

                                      هر روز...