|
|
| |||
|
|

آنروز که سیب سرخ را از دستان پر از عشقش میگرفتم...
لبخند و نگاه خیره اش مرا از همه جا رهایم کرد و ...
به عمق نگاهش برد...
آنقدر که سیب بر دستانم نرسید
و بر زمین افتاد و غلطان در جوی آب...
و رفت....
او نیز رفت....
کاش سیبش می ماند...
کاش ....
.
.
و اینک دوباره بهار شد...
طنین صدایش در گوشم مرا با بهاری همراه میسازد...
که آوارگی این تنهایی.....
ناخوداگاه...
مرا تا عمق باغستان سیبم ..
حتا تا آنطرف دیوارهای نه چندان بلندش....
به انتظار میکشاند....
با آنکه میدانم او نخواهد آمد...
اما شور انتظار و دلتنگی....سخت بیقرارم می کند
مولاجان...
عزیز سفر کرده ای که ...
سفرت از من است و تو جایی نرفته ای....
با آنکه میدانم خواسته های ناهمسوی با خواسته تو...
مرا از تو دورم نموده و ...
دلم را خاک نشین بازیگوشیها و شیطنتهایم نموده...
اما با دلم تو را میخواهد...
و روزی را که سیب سرخ را به من بخشیدی...
با همه وجودم تو را می خواهم و...
جام دلم را در تنهایی جز از یاد تو پر نمی کنم...
مرا چه زیباست انتظاری که....
بسوی تو چشمهایم را خیره در تاریکی نگه دارد...
تا همیشه....
بیا عزیز سفر کرده ام...
بیا و بهار را با آمدنت شکوفا کن...
و باغستانم را شکوفه باران....
بیا و بهارم را بهاری کن...
که بی تو بهارم سرد و بیروح است
پی نوشت:

با هم بیاین دعا کنیم خدامونو صدا کنیم
که آسمون بباره فراونی بیاره
ازش بخوایم برامون سنگ تموم بزاره
راه های بسته وا شه هیچکی غریب نباشه
صورت و شکل هیچ کس مردم فریب نباشه
شفا بده مریضو خط بزنه ستیزو
رو هیچ دیوار و بومی نخونه جغد شومی
دعا کنیم رها شن اونا که توی بندن
از بس نباشه نا اهل زندونا رو ببندن
خودش میدونه داره هر کسی آرزویی
این باشه آروزمون نریزه آبرویی
سیا ه وسفید یرنگ بشن
زشتی هامون قشنگ بشن
کویرا آباد بشن اسیرا آزاد بشن
با هم بیاین دعا کنیم خدامونو صدا کنیم


حرف دل 