!!!!!!
در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد ....
و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه برف؛.......
تشنه زمزمه ام ......
*حرف دلم بود.....اما از حنجر ديگري......که بود،نميدانم!!
رهایم کن از سایه های خودم ، پروردگارا ،.......
از ویرانی و سردرگمی روزگارم ..........
چرا که شب است و زائر تو نابینا ........
دستم را بگیر ...
رهایم کن از نومیدی ...
با شعلهء خود چراغ بی فروغ اندوهم را لمس کن ....
نیروی خسته ام را بیدار کن ...
مگذار که با شمارش شکست های خود عقب بمانم ...
بگذار جاده در هر قدم ، ترانهء خانه را برایم بخواند ...
چرا که امشب تاریک است و زائر تو نابینا ...
دستم را بگیر ...
رابیند رانات تاگور

حرف دل 