|
|
| |||
|
|
در دشت لاله زاران ...در شام غمگساران ...در چشم بی قراران باران گرفته باران
در خانه سپیده، خورشید نو دمیده، بیتی از آن قصیده، یا دیده یا شنیده، ای نور هر دو دیده،
سرباز سر بریده در دشت لاله زاران ...در شام غمگساران ...در چشم بی قراران باران گرفته باران
بر خاک پاک یاران... باران گرفته باران...
هر دم به جستجویی، دل می رود به سویی... دل می رود به سویی
روی بنفشه خویی لبخند لاله رویی لبخند لاله رویی
در خون شد آرزویی...فواره شد گلویی
از داغ نو بهاران باران گرفته باران
....باران گرفته باران...
ابرها که می آیند
بادها که می وزند
انگار باران خواهد آمد...
نرم و بهاری...
یا تندباد و....
اما باران باران است...
فقط باران...
این ماهستیم که به نوعیت بارشهای آسمان...
معنای لطافت می بخشیم ......یانه.

و کاش...
بارشهای بی امان ابرهای تیره و باران زای دلم
فرصت بارش بر کویرهایی را می یافت..
که عطشناک قطره هایی از دریای بارانی دوردستهایند.....
چشمهای خیره و بارانی کویری که هنوز در حسرت لمس باران مانده است....
حسرت درک حضوری از باران که در آرزوگاههای دور دور ....
گوشه چشمی به این کویر تشنه ندارد
حسرت شستن باران چشمهای کویر را........
که دیگر خسته از نگاههای نامانوس مردمانیست که گذاری بر آن دارند و........
سنگینی نگاهشان از صدها سال دوری از باران دردناکتر و رنج آفرین تر است
کاش میشد .......
کاش میشد که باران ببارد بر من...
تا چشمهای خیس تمنا را به تمامی در باران رها کنم..
و اندوه تمام لحظه های انتظارم را ...
بی دریغ با باران چشمهایم ...
بی منت نگاههای سنگین مردمان....
رها کنم...
رها کنم تا اشکهای پر از بهانه ام...
تنگ آغوش بارشهای آسمان...
قطره قطره اش را غرق بوسه کند...

خدایا ...
تا کی به کویر تشنه باران سخت خواهی گرفت...
این خشکه زار پر از تمنا....
به کدامین شکوه و عتاب....
چنین عذابی را باید تحمل کند...
و جز سراب و تصویر بارش در افقگاههای دور...
هیچ لمسی از حضور نداشته باشد....

پی نوشت:
و چه عجیب....
مرا همواره میزبان کسانی می کنی......که درسکوت سنگین وجودم.......از سرزمینهای بارانی دور....
برای درک این جلوه ای که جز شکنجه گاه برایم نیست......قدم به خلوتگاه مردم گریز من می گذارند...
با کوله باری از اشک......و اندوه فراق.......چه عجیب.......چه عجیب.......

حرف دل 