در لحظه ای فریاد می شوم..
سکون از من می گریزد..
و هرگاه سکون اختیار می کنم...
همه فریاد می شوم...
خدایا همه چیز انگار از قانونی تابع شده اند
که من از همه آنها بیخبرم...
و مدام دست و پا می زنم
دست و پا می زنم تا شاید که راه رهایی را بیابم
در حالی که ندانسته ...
خود در مسیر رهایی بوده ام...
حتا پیش از آنکه آغازی باشد...
خدایا قرارم را بر سکون استوار کن...
و بی قراریهایم را بر سکوت..
وقتی چشمهایم به لرزه ،
اشکها را داغ داغ بر گونه هایم حواله می کنند
سکوت می خواهم از خستگی و رنج دوری....
و بی مهابا فریاد می کنم...
در حالی که فریادم بی آنکه بدانم
خود مانعی بزرگ
برای شنیدن صدای لطیف تو می شود...
آن هم از جایی که از خودم به من نزدیک تر است...
مرا دعوت به سکوت کن...
هم وجودم را غرق سکونی کن که دل از همه دیدنها و شنیدنها برکند...
و بی آنکه چیزی بخواهد تو در تمام طلب کردنهایم حضور یابی
و من این حضور را درک کنم
همه جا...
و همیشه...
پی نوشت:
وقتی کامنت سید رو دیدم....همه وجودم غرق لبخندی عمیق شد، وقتی سید برام کامنت میذاره....اگرچه دیر به دیر...من پراز طراوت نوشتن میشم ، و لحظه های پر ازفریادی که با سکوت ننوشتن میمیرن...دوباره جون میگیرن ، سیدم...سید مرتضای عزیزم : حضور تو همیشه مایه دلگرمی و بسط شور عاشقانه منه.....خدا تو رو همیشه مایه مسرت همه قرار بده.... و تو رو ازم نگیره که خیلی دوست دارم.





حرف دل 