تبليغاتX
.
.
حسرت پرواز

خدایا ..

خسته از حسرت پروازم

حسرت بال گشودن در فضای خالی از هرآنچه که در مقابل لبخند جانبخش تو...

روی ترش می کند

اینجا همه چیز انگار با تو و من سر ناسازگاری دارند

انگار اینجا خراب آباد است...

انگار رویاهای تو ای خدای عاشق من....

انگار رویاهای تو هر خیال تعبیر شدن ندارند...

انگار هرگز عشق خدا در وجود آدمیان سرشته نشده است..

اینجا پرواز انگار در آرزوهای دور دور.....گم شده است


اینجا زمین است...

جایی که مرا از تو دورم کرده اند

آمده بودم که پرواز را بهتر بیاموزم

و زیباتر ببینم....

اما...

اما همنفس شدن با سیاهیهای ساخته شده توسط انسانهای خود فریب خداگریز

لحظه به لحظه لطافت بالهایم را که تو به من بخشیده بودی

از من گرفت...

و رنگی درخشان و سرب گونه ام بخشید...

بخشید که نه...

به بهایی سنگین و طاقت فرسا.....

با من به معامله نشست....

لعاب سرابگونه ای که....

که خیلی زود کدورت به پهنه وسیعش غالب شد

و من آرام آرام سنگینی آنرا بر وجودم احساس کردم...

آنگونه که اینک...

اینجا....

سر بر آسمان بلند کرده و با  نگریستن به پروانه ها و...

چلچله ها و ....

سیاهی های دور دست کوچنده آسمانها....

جز حسرت پرواز و...

غم بی پایانی که سینه ام را به سنگینی سنگ خارا کرده و ....

راه نفس را بر من بسته ....

و اشکهای پی در پی و....

بغض سنگین گلو....

نصیبی بر من نیست...



خدایا...

دل شکسته و بال بشکسته ام...

من هنوز چشمانم را بر آسمان تو می دوزم و...

شبانگاهان به خواب می روم....

من هنوز...

هنوز با هلهله گنجشگکان تو هر صبح به نیایش بر می خیزم....

من سرود با تو بودن می خوانم...

آنگاه که ستاره از پرواز فرشتگانت چشمک زنان به وجد می آید...

من هنوز در حسرت پروازم....

خدایا.....

به حق این روزهایی که خود درهای رحمتت را

بروی آدمی زادگان روسیاه گشوده ای...

به حق فرشتگان نزول کننده ات....

به حق قرآن ناطق عروج کننده ات...

مرا و بالهای سنگینم را دریاب.....

مرا و حسرت پروازم را دریاب...

و مگذار که درین حسرت جانکاه بمیرم...

                                    مرا به حق خدائیت دریاب...

                                                      مرا دریاب