باید رفت انگار
اشک آسمان رونق دلم بود
و بیتابی ستاره.......
شوق آفرین لحظه های آرزومندیم
دلم که بیتاب میشد
باران چشمهایم در میان سیل اشکهای آسمان گم میشد
خیس خواستن بودم
و سرشار از تمنای انتظاری که انگار هرگز خیال پایانش نبود....
نه منتظر را بر انتظار قراری هست...
و نه انتظار را بر چشم انتظاریم...

اما....
اما انگار این انتظار بوی رفتن میدهد...
انگار دوباره باید رفت
بهار که رفت...
پنجره بی معنا میشود
باید رفت انگار...
رفت و سر بر خاک غربت گذاشت...
تا عمق خموشی عالم...
تا هراسگاه سایه های مرگ
تا وادی سکوت ابدی



حرف دل 