اشکها و لبخندها.....
رازواره های آفرینش
می گفت وقتی آمدی پر از برق شادی بودم
شعفی که رونمایی اش برایم آسان نبود.....
در عین حالی که میل فریادش بود
تو آمدی و از عطر نفسهای تو اقاقیهای باغچه جان گرفتند
تو آمدی و چشمان افسرده ام روح باران گرفتند
و بارانی بودن را برای حیات بخشیدن و جاویدان کردن احساسهای فروخورده من .....
بر لحظاتم هدیه کردند
تو آمدی و اشکها و لبخندهای بی امانم.........
چون پیچکی نازدار در هم پیچیدند و به آسمانها سر کشیدند
اما نگاه مهربانت همیشه غمی مبهم را زمزمه میکرد
چشمهایت را که به آسمان می دوختی .......
ستارگان چشمک آغاز میکردند
و لبخندهای مهربانت مرا غرق اشک میکرد
وقتی دست درگردنت میکردم..........
عطر بهشتگونه ای تمام وجودم را در بر میگرفت
وقتی در عمق چشمانت می نگریستم......
آنچنان روح حیات در کالبدم دمیده میشد
که احساس جاودانگی و ابدی بودن میکردم
و وقتی تو چنین میشدی.......
به یکباره غمی وهم آلود مرا در بر میگرفت
و تا عمق جانم را سکوتی پر همهمه در هم میشکست...
و سالها گذشت..
و یک روز سرد و تلخ که به دیدارت شتافتم
.
.
.
تو دیگر نبودی....
روزی که سخت گریستم
گریستم و تو بر دروازه باغ بهشت الهی.......
باز غرق لبخندم کردی و عطر تو آنروز هم مرا در بر گرفت

آنروز.......
و هر روزی که به تو می اندیشم
اما دیگر اشکها مرا بخانه خلوت تو می آورند.....
نه لبخندهایی که تا اوج آسمانها را مملو از شادی می کرد
دوست داشتنی ترینم......
امروز چه بی تابانه در نظرم جلوه گر شدی
مرا دریاب
مهربانم ...
حضور همیشگی ات در وجودم جاریست.......
و حسی که بر می انگیزی
غم فرقتت چه سخت و دردناک است.....
و اشکهایی مدام
که بر لبخندهایم چیره شد
همیشه چنین است....
انگار زمین مهدگاه اشکها و لبخندهاست..
آنروز آن لبخندها .....
گلی از لبخندستان وجودم بود که نثار تو میکردم
بهترین گل باغم.........
اما امروز.......
امروز اشکهایم را به کسی هدیه میکنم که هرگز نمی خواستم از دستش بدهم.....
اما از دست رفت.....
که مرا لیاقت ماندن در برش نبود
که اگر بود........
یا او نمی رفت
یا من بی او نمی ماندم....

پی نوشت:
بیادکسی که لذت لحظات با چون اویی بودن هرگز تا کنون برایم تکرار نشده است....
بیاد حاج احمدآقا گلشنی.....بیش از صدو ده سال داشت....اما چهارده ساله می نمود....محرم هستی و مرد همیشه بینای اسرار....


حرف دل 