
باز دلم تنگه خدا
تنگ تنگ....
دلم فقط رفتن میخواد...
از جایی که همش انتظار است و....
همه اون چیزهایی که انتظارمو طولانی تر میکنه
و مانع وصال هست و هجران ساز

دست و پامو میبنده دنیا...
مردمی که با اونها دارم زندگی میکنم و...
من و تو رو فراموش کردن..
و پیمان نامه من بود و تویی رو...

وقتی دلم شکسته میشه خدا جون...
می خوام که در کنار من دل شکسته و دل بریده...
جز تو نباشه.....
حضور تو که باشه........
حضور تو که احساس بشه
آدم راحت تر میتونه بغض دلشو بشکنه و...
های های گریه کنه....
گریه کنه بی اینکه نگاههای ترحم انگیز و....
گاه پر از ملامت کسی روت سنگینی کنه...
خداجون...
خدایی که توی همه لحظه های بی تو و با تو بودنم.....
جز تو کسی نگاه مهربانانه به من نداشته و...
سنگ صبورم نبوده...
خدایی که اگه حتا یک لحظه ترکم کنی...
من بینوا نیست و نابود میشم...
خدایی که .....
همیشه خدایی میکنی....
و برام نگاه خدایی داری.....
حتا اگه بزرگترین گناهان و اشتباهات و بی حرمتیها رو مرتکب بشم....
بازم میخوای که منو آرومم کنی....
تا باز بخودم بیام...
و باز تکرار عصیان من و...
بخشودن و ندیده گرفتن تو....
بعلت مشکلات متعدد بلاگفا احتمالا باغ سیب منتقل خواهد شد به اینجا
فعلا آزمایشی راه اندازی شده (نظر شما چیه؟)
مادرم فداکارم....
همسر مهربانم...
روزتان مبارک باد
نور زهرای مرضیه(سلام الله علیها) همواره هادی و حامیتان باد
مادر، اگر دعاي شبانگاهيت نبود من در لهيب آتش غم مي گداختم

کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد:
مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد.....
اما من به اين کوچکي و بدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم....
خداوند پاسخ داد:
از ميان تعداد بسياري از فرشتگان , من يکي را براي تو در نظر گرفته ام ....
او در انتظار توست و از تو مراقبت خواهد کرد.
کودک دوباره پرسيد:
اما اينجا در بهشت , من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من کافي هستند. خداوند گفت :
فرشته تو به تو لبخند خواهد زد و هر روز برايت آواز خواهد خواند
و تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود....
کودک ادامه داد : من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي فهمم؟
خداوند او را نوازش کرد و گفت :
فرشته تو زيباترين و شيرين ترين واژه هائي را که ممکن است بشنوي، در گوشت زمزمه خواهد کرد...
و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني.
کودک سرش را برگرداند و پرسيد :
شنيده ام که در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي کنند چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟
خداوند جواب داد : فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد,....
حتي اگر به قيمت جانش تمام شود....
کودک با نگراني ادامه داد:
اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود....
خداوند گفت :
فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد ...
و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت.....
اگر چه من هميشه در کنار تو خواهم بود.

در آن هنگام بهشت آرام بود ....
اما صدائي از زمين شنيده میشد....
کودک ميدانست که بايد بزودي سفرش را آغاز کند...
او به آرامي يک سئوال ديگر از خداوند پرسيد:
لطفا نام فرشته ام را به من بگوئيد....
خداوند بار ديگر او را نوازش کرد ....
و پاسخ داد: به راحتي مي تواني او را مادر صدا کني!

پی نوشت:
پیام:
وقتی دلت شکسته شد.....
او در کنار تو ایستاده است......
ذکر یا فاطمه مکرر بگو......
تا روحت وصل به او شود.....
آنگاه به آرامش خواهی رسید

اشک آسمان رونق دلم بود
و بیتابی ستاره.......
شوق آفرین لحظه های آرزومندیم
دلم که بیتاب میشد
باران چشمهایم در میان سیل اشکهای آسمان گم میشد
خیس خواستن بودم
و سرشار از تمنای انتظاری که انگار هرگز خیال پایانش نبود....
نه منتظر را بر انتظار قراری هست...
و نه انتظار را بر چشم انتظاریم...

اما....
اما انگار این انتظار بوی رفتن میدهد...
انگار دوباره باید رفت
بهار که رفت...
پنجره بی معنا میشود
باید رفت انگار...
رفت و سر بر خاک غربت گذاشت...
تا عمق خموشی عالم...
تا هراسگاه سایه های مرگ
تا وادی سکوت ابدی


اشکها و لبخندها.....
رازواره های آفرینش
می گفت وقتی آمدی پر از برق شادی بودم
شعفی که رونمایی اش برایم آسان نبود.....
در عین حالی که میل فریادش بود
تو آمدی و از عطر نفسهای تو اقاقیهای باغچه جان گرفتند
تو آمدی و چشمان افسرده ام روح باران گرفتند
و بارانی بودن را برای حیات بخشیدن و جاویدان کردن احساسهای فروخورده من .....
بر لحظاتم هدیه کردند
تو آمدی و اشکها و لبخندهای بی امانم.........
چون پیچکی نازدار در هم پیچیدند و به آسمانها سر کشیدند
اما نگاه مهربانت همیشه غمی مبهم را زمزمه میکرد
چشمهایت را که به آسمان می دوختی .......
ستارگان چشمک آغاز میکردند
و لبخندهای مهربانت مرا غرق اشک میکرد
وقتی دست درگردنت میکردم..........
عطر بهشتگونه ای تمام وجودم را در بر میگرفت
وقتی در عمق چشمانت می نگریستم......
آنچنان روح حیات در کالبدم دمیده میشد
که احساس جاودانگی و ابدی بودن میکردم
و وقتی تو چنین میشدی.......
به یکباره غمی وهم آلود مرا در بر میگرفت
و تا عمق جانم را سکوتی پر همهمه در هم میشکست...
و سالها گذشت..
و یک روز سرد و تلخ که به دیدارت شتافتم
.
.
.
تو دیگر نبودی....
روزی که سخت گریستم
گریستم و تو بر دروازه باغ بهشت الهی.......
باز غرق لبخندم کردی و عطر تو آنروز هم مرا در بر گرفت

آنروز.......
و هر روزی که به تو می اندیشم
اما دیگر اشکها مرا بخانه خلوت تو می آورند.....
نه لبخندهایی که تا اوج آسمانها را مملو از شادی می کرد
دوست داشتنی ترینم......
امروز چه بی تابانه در نظرم جلوه گر شدی
مرا دریاب
مهربانم ...
حضور همیشگی ات در وجودم جاریست.......
و حسی که بر می انگیزی
غم فرقتت چه سخت و دردناک است.....
و اشکهایی مدام
که بر لبخندهایم چیره شد
همیشه چنین است....
انگار زمین مهدگاه اشکها و لبخندهاست..
آنروز آن لبخندها .....
گلی از لبخندستان وجودم بود که نثار تو میکردم
بهترین گل باغم.........
اما امروز.......
امروز اشکهایم را به کسی هدیه میکنم که هرگز نمی خواستم از دستش بدهم.....
اما از دست رفت.....
که مرا لیاقت ماندن در برش نبود
که اگر بود........
یا او نمی رفت
یا من بی او نمی ماندم....

پی نوشت:
بیادکسی که لذت لحظات با چون اویی بودن هرگز تا کنون برایم تکرار نشده است....
بیاد حاج احمدآقا گلشنی.....بیش از صدو ده سال داشت....اما چهارده ساله می نمود....محرم هستی و مرد همیشه بینای اسرار....
خدایا ..
خسته از حسرت پروازم
حسرت بال گشودن در فضای خالی از هرآنچه که در مقابل لبخند جانبخش تو...
روی ترش می کند
اینجا همه چیز انگار با تو و من سر ناسازگاری دارند
انگار اینجا خراب آباد است...
انگار رویاهای تو ای خدای عاشق من....
انگار رویاهای تو هر خیال تعبیر شدن ندارند...
انگار هرگز عشق خدا در وجود آدمیان سرشته نشده است..
اینجا پرواز انگار در آرزوهای دور دور.....گم شده است

اینجا زمین است...
جایی که مرا از تو دورم کرده اند
آمده بودم که پرواز را بهتر بیاموزم
و زیباتر ببینم....
اما...
اما همنفس شدن با سیاهیهای ساخته شده توسط انسانهای خود فریب خداگریز
لحظه به لحظه لطافت بالهایم را که تو به من بخشیده بودی
از من گرفت...
و رنگی درخشان و سرب گونه ام بخشید...
بخشید که نه...
به بهایی سنگین و طاقت فرسا.....
با من به معامله نشست....
لعاب سرابگونه ای که....
که خیلی زود کدورت به پهنه وسیعش غالب شد
و من آرام آرام سنگینی آنرا بر وجودم احساس کردم...
آنگونه که اینک...
اینجا....
سر بر آسمان بلند کرده و با نگریستن به پروانه ها و...
چلچله ها و ....
سیاهی های دور دست کوچنده آسمانها....
جز حسرت پرواز و...
غم بی پایانی که سینه ام را به سنگینی سنگ خارا کرده و ....
راه نفس را بر من بسته ....
و اشکهای پی در پی و....
بغض سنگین گلو....
نصیبی بر من نیست...

خدایا...
دل شکسته و بال بشکسته ام...
من هنوز چشمانم را بر آسمان تو می دوزم و...
شبانگاهان به خواب می روم....
من هنوز...
هنوز با هلهله گنجشگکان تو هر صبح به نیایش بر می خیزم....
من سرود با تو بودن می خوانم...
آنگاه که ستاره از پرواز فرشتگانت چشمک زنان به وجد می آید...
من هنوز در حسرت پروازم....
خدایا.....
به حق این روزهایی که خود درهای رحمتت را
بروی آدمی زادگان روسیاه گشوده ای...
به حق فرشتگان نزول کننده ات....
به حق قرآن ناطق عروج کننده ات...
مرا و بالهای سنگینم را دریاب.....
مرا و حسرت پروازم را دریاب...
و مگذار که درین حسرت جانکاه بمیرم...
مرا به حق خدائیت دریاب...
مرا دریاب









